امروز دوست باباجون به خونمون تلفن زد وبابا را میخواست وخونه نبود.تا به حال باهاش حرف نزده بودم.پرسیدم:"شما؟"گفت:"انواری هستم"ومن یه دفعه دلم لرزید.بارها وصفش را از بابا شنیده بودم.چه خوب معلوم بود که دوست باباجونه!جالب بود بعد از سه چهار سال دوباره چند دقیقه احساس صحبت کردن با باباجون را داشتم...با همون قاطعیت و بزرگی همراه با مهر و عطوفتی که تو حرفاش بود .با همون جمله های سرراستی که میگفت.سوالهای کوتاه و مستقیمی که من همه ی وجودمو واسه جواب دادن بهشون گوش میکردم.سراپامو جمع وجور میکردم انگار تا به بهترین نحوی که ممکنه شاید بتونم جواب بدم!یه جور حس خیلی کوچیک بودن در برابر یه دریا ابهت وجذبه.من همیشه عاشق این حال روبه روی باباجون بودم.و از اون روزها چقدر دلم تنگش شده !!ابهتی که ولی درعین حال هیچوقت زاینده ی ترس برام نبود !دائم به خودم نهیب میزدم که مواظب باش...حواستو جمع کن...باباجونه و خیلی بزرگه.یه موقع نکنه بهش بربخوره.به دلش نخوره یه دفعه؟!عصبانی نشه.بفهم چی میگه اول. خوب فکر کن.بعد درست جواب بده!
الان که فکرشو میکنم بعد از رفتن باباجون همیشه جای یک همچین هیبت و عظمتی تو فامیل بزرگمون خالی بوده.........یه جور ادب خاص در حضورش بودن بود که فکر کنم همه داشتند.حضورش باعث یه جور انتظام بخشی برامون میشد که به نظرم همیشه لازمه که باشه........
دلم خیلی براش تنگ شده.خیلی!

