تبليغاتX
آستین
 

از حرفای تکراری زدن بدم میاد. از قیافه های تکراری به خود گرفتن هم بدم میاد.از قیافه ی همیشه راضی از همدیگه داشتن و دلهای همیشه ناراضی از هم بدم میاد .از به زور نشستن کنار هم بدم میاد.از به زور به هم خندیدن هم.از عقده های 30 ساله.اتفاق هایی که تا یه لحظه قبل حتی نمی تونی فکرشو بکنی .از کوههای اتش فشانی که هر از گاهی ناگهان همه چی را خراب می کنن ودوباره خاموش میشن .از نشناختن هم .از نفهمیدن ها. از سوء تفاهم ها. از خیالپردازی ها.از اینکه یه دفعه حس کنی هیچ کس باهات نیست.

|+|
نوشته شده توسط محبوبه خانوم در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 9:10 قبل از ظهر
 

مرد خیلی وقت بود نشسته بود توایستگاه منتظر اتوبوس.دیگه ناامید شده بود.اون طرف خیابون اتوبوس را دید که رسید و خودش همچنان منتظر بود و اتوبوسش هنوز نیومده بود.اروم رفت اون طرف و سوار شد .حالا دیگه منتظر نبود....چه قدر مسافر !

|+|
نوشته شده توسط محبوبه خانوم در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 5:26 بعد از ظهر